وای اگر پرنده ای را بيازاری

پسرك بي آنكه بداند چرا ، سنگ در تير كمان كوچكش گذاشت و بي آنكه بداند چرا ، گنجشك كوچكي را نشانه رفت. پرنده افتاد ، بال هايش شكست و تنش خوني شد. پرنده مي دانست كه خواهد مرد. اما پيش از رفتنش مروت كرد و رازي را به پسرك گفت تا ديگر هرگز هيچ چيزي را نيازارد.

پسرك پرنده را در دستهايش گرفته بود تا شكار تازه خود را تماشا كند. اما پرنده شكار نبود. پرنده پيام بود. پس چشم در چشم پسرك دوخت و گفت :

((كاش مي دانستي كه زنجير بلندي است زندگي ، كه يك حلقه اش درخت است و يك حلقه اش پرنده. يك حلقه اش انسان و يك حلقه اش سنگ ريزه . حلقه اي ماه و حلقه اي خورشيد.

و هر حلقه در دل حلقه اي ديگر است. و هر حلقه پاره اي از زنجير.و كيست كه در اين حلقه نباشد و چيست كه در اين حلقه نگنجد؟

و واي اگر شاخه اي را بشكني ،خورشيد خواهد گريست. واي اگر سنگ ريزه اي را نديده بگيري ، ماه تب خواهد كرد. واي اگر پرنده اي را بيازاري ، انساني خواهد مرد.

زيرا هر حلقه را كه بشكني ، زنجير را گسسته اي و تو امروز زنجير خدا را

 پاره كرده اي.))

پرنده اين را گفت و جان داد.

و پسرك آنقدر گريست تا عارف شد.

@@از كتاب :هر قاصدكي يك پيامبر است. نوشته عرفان نظر آهاري@@

100_0191_d.jpg

/ 2 نظر / 12 بازدید
سوسن

پرنده ها را سنگ می زنند پرنده ها را می کشند چه زجری می کشندپرنده ها

angeli

سخته يکی بهت بگه ستاره شو بچينمت يه کم که بگذره بگه ديگه نيا ببينمت عزيزم خيلی متنت زيبا بود