نیش قلم

من به جرات اعلام می کنم که امروز ایران یک ابر قدرت صالح جهانی است.دکتر احمدی نژاد

در خنده های همیشگی ام دردی نهفته است به سیاهی این شب که گویی سحرش نیست...

در گریه های شبانه ام شخصی تنهاست که منش می خوانم...

در این من تنها دردی نهفته است که تواش بی خبری ...

در قلب تو سروری برپاست که شبیه حماقت های من است...

در این شب تار ٬ چراغ دعایی سوسو می زند که گویی اثرش نیست...

در این دل تنگ ٬ شعوری برپاست که رفتنش از دیار تواش نیست...

در این صدای پر درد ٬ غمی نشسته که یارای سخن گفتنش نیست...

آنچنان در این دل تنها نشسته ام که امید بازگشتنت نیست...

چراغی فراسویم نیست ٬ نوری نیست ٬ لحظه ای نیست ٬ امیدی نیست ؟!

ندایی نمی آید ٬ گویی فهمیده نمی شوم و چه بی خودانه با خود نجوا می کنم.

نگاهی از عشق زاییده نمی شود از صدق گذشته و جغدی درون دلم آواز می خواند.

قصه تنهایی من از گذشته تا همیشه ٬

 از سرور تو تا ناکامی من راهی نیست... همچنانکه از سرور من تا غرور تو راهی نبود...

تو می روی و روزهای خوش هم می روند ٬ همچنانکه آمدی و باور نمی کردی که بروی ٬ اما رفتی ...

مهربانا ! چگونه است که در کار ما بخششی نیست ؟! سخایی نیست ؟! ناله هایم را دوایی نیست؟!

دیگر چشمی مرا نتواند که بفریبد ٬ نتوان که قلبم را بیازارد ٬ چون افسونی نمانده ...

اری ٬ جز تو افسونی نیست و امیدی ... و جدا از تو مرا زندگی نیست که روزها حسرت تواش را از دقایق کشیده ام...

و تو را دوست می دارم که یادت همه ساعت با من است ... تو که مرا در این تاریکی دهشت زا رها کردی به امید کدام جان خسته ای چون من قلبت را نوازش دهد؟؟!!!؟

تو را باور دارم ... باوفای من ! از گناه من و جفای من تا بخشش تو راهی نیست...

بیا و بنگر بر خرمن سوخته ام و آبی بر دلم بنشان که از سوز و گداز سخنم ٬ ورق نیز بسوخت...

عاشق همیشه تنهاست و در جان خویش حسرت بخشش دارد. در زندان تنهایی عاقبت یا باید دری باز شود یا که مرگ مرا در آِغوش کشد.

و تو ای آرزوی رفته بر بادم ٬ توان دلم را حیات داد اگر تو بخواهی ...

آغوش نیمه جان من انتظار گرمای وجود تورا می کشد ٬ به امید که نشسته ای ؟ بدبختی من را با رفتنت تفسیر کردی و تنهایی من از جفای تو خبر می دهد...

ای شب سوخته ٬ بر من چادر مرگی بکش به سیاهی چادر شب. سیاهی بختی که در تو خفته است و تنم را در سرمایی فرو ببر به سردی قلب بی بخشش او که سخایی ندارد.

 ای امید من !روزی بر نگاه سرد من خواهی گریست ... تویی که اکنون بر گریه های چشم پر از احساس من لبخند می زنی ...

 


نویسنده : نیش قلم - ساعت ٥:٥٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ مهر ۱۳۸٥
قطرات جوهر شما ()    |   لینک ثابت    |