نیش قلم

من به جرات اعلام می کنم که امروز ایران یک ابر قدرت صالح جهانی است.دکتر احمدی نژاد

يه سلام با صداي كلاغ!!!!!!!!

ميگم چرا با صداي كلاغ. آخه اين پست رو به گزيده اي از يه كتاب جالب به نام كلاغي كه عاشق شد اختصاص دادم.كتابي از امير عباس مهندس.اگه وقت و حوصله خوندن كامل كتاب رو ندارين مي خوام گاهگاهي ازين كتاب بنويسم توي وبلاگم. خوندنش خالي از لطف نيست.ضمن اينكه با وجود سادگي نوشتار مفاهيم عميق و پايه اي رو نشانه ميره. توجه كنين.

كلاغ نامه

در باب راه رفتن كبك و كلاغ و راه رفتن كبكي

تا حالا در مورد صحت ضرب المثل :"كلاغه رفت راه رفتن كبك را بياموزد ، راه رفتن خودش را هم فراموش كرد" فكر كرده ايد؟!!

براستي چه كسي اولين بار راه رفتن كبك و كلاغ را ديده كه چنين مثلي را طرح كرده است؟ اصلا طرف چه خصومتي با كلاغ ها و احيانا چه علاقه اي به كبك ها داشته كه شان كلاغ بيچاره را به اين شكل نازل كرده است؟؟!!!!!!چرا؟كبكي كه هميشه سرش زير برف است چه برتري نسبت به كلاغ دارد؟!!!!!!!!!!!!!!! چرا هميشه كلاغ رو خنگ نشون ميدن؟ قصه زاغ و روباه نمونه اي از مظلوميت كلاغ هاست!!!!

و اما روزي روزگاري:

*عده اي از كلاغ ها جمع شدند و انستيتوي آموزش راه رفتن كبك را گذاشتند و مركز خود را هم انستيتوي ترجمه و تبديل راه و قدم گذاشتند. بعد عده اي ديگر جمع شدند و يك مركز ديگري داير كردند كه از رسم و رسوم راه رفتن كلاغي حفظ و حراست مي كرد!!!

*كلاغ سال ها رياضت كشيد تا راه رفتن كبك را بلد شد.وقتي راه مي رفت هيچكس نگاهش نمي كرد.از غصه دق كرد و بعد از سيصد سال مرد!

*يك كلاغي كه راه مي رفت و مردم مسخره اش مي كردند از مردم پرسيد :خب راه رفتن كبك چه شكلي است كه منو مسخره مي كنين؟

رفتند نشان بدهند خودشان شبيه كلاغه راه رفتند.كلاغه گفت: چرا اينجوري راه مي رويد؟ مردم ماندند چه جوابي بدهند!

*كلاغي بود كه يك كتي راه مي رفت و پاهايش را روي زمين مي كشيد. مردم گفتند : رفته راه رفتن كبك رو ياد بگيره بلد نشده حالا لاتي راه ميره!

كلاغي براي اينكه ثابت كند نظر و حرف مردم خلاف و اشتباه است سال ها رفت كلاس راه رفتن كبكي . وقتي ياد گرفت پير شده بود و ديگه حال راه رفتن نداشت سر چينه ها مي نشست و نگاه مي كرد!

*كلاغ ها به عده اي راه رفتن كبك را آموخته بودند.مردم ميگفتند: عوامل خارجي از خود بيگانه ، دشمن فرهنگ كلاغها و ... و هزار عنوان ديگر.

*زماني كبكي خواست قاعده ضرب المثلي را بشكند و قصد كرد به مانند كلاغها راه برود.نتوانست و حكايتش نيز ضرب المثل نشد!!!

*كبكي بر جاده اي نشسته بود و كلاغي را خيره خيره نظاره مي كرد.كلاغ گفت:منتظري كه به مانند تو راه بروم و آنگاه به من بخندي و مسخره ام كني؟ كبك بور شد و قسم خورد كه نه .راه رفتن خودم را فراموش كرده ام ، منتظرم از راه رفتن تو ياد بگيرم!!

*همه كلاغ ها هم خنگ نبودند كه راه رفتن كبك را بلد نشوند و راه رفتن خودشان را هم فراموش كنند. عده اي رفتند ياد بگيرند نگرفتند اما راه رفتن خودشان را فراموش نكردند. عده اي هم ضمن اينكه راه رفتن خودشان از يادشان نرفت راه رفتن كبك را هم ياد گرفتند . فقط جلوروي مردم براي تظاهر بد راه ميرفتند تا هيچ كس چشم زخم به آنها نرساند!!!

و در آخر:

*از آدمي كه استاد رقص بود درباره راه رفتن كلاغ و كبك سوال كردند به جاي جواب يك دفعه شروع كرد به رقصي كه هيچكس تا حالا نديده بود.

در پست آينده در مورد عشق كلاغي مي نويسم.منتظر باشيد به زودي با سلام كلاغي خدمت برسم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

(آهاي دوست من ، نكنه بدون اينكه نظر بدي داري وبلاگمو ترك

مي كني؟؟؟؟)

 

 

 

 

*

 

 


نویسنده : نیش قلم - ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٦
قطرات جوهر شما ()    |   لینک ثابت    |