نیش قلم

من به جرات اعلام می کنم که امروز ایران یک ابر قدرت صالح جهانی است.دکتر احمدی نژاد

امروز چه روزي بود... اكنون چه ساعتيست... لحظاتي كه سپريشان نكردم ، بلكه سپري كردند مرا... كاش انسان از افسون زمان در امان بود ، كاش آهنگ قلبش را ديگري مي شنيد تا در هياهوي طبيعت احساس پوچي نكند. اي كاش تمام دقايق تبديل به بودن مي شدند و هميشه مي بودند...

چرا زمان از يك جنس است اما خاطره اش پر از تضاد؟ چرا مي رود و ردّ پايش به هيچ چيز شبيه نيست؟ آري ، در هياهوي زمان غرقم ...

بايد حذر كنم از خود.دقايقم سپري كردند مرا...

شايد شبي بتوانم از هياهوي زمين به هلهله آسمان ها برسم ، بايد حذر كرد از اكنون كه تو را در بر مي گيرد و باز سپري مي كند تو را...

كاش هم آهنگي پيدا مي شد كه صداي زشتي را از درونم مي زدود . آه اي دقايق! از پوچي اي كه همراه شماست در عذابم.

اكنون نمي دانم چه مي خواهم ؟نمي دانم چه چيز درمان است و چه چيز بيماري ؟ چه چيز مرهم است و چه چيز درد؟

كسي ياد ما نمي كند كه در بن بست متروكي لابه لاي خاطرات فراموش شده نشسته ايم . با خود مي گويم : چه فايده دارد كه دقايقم بگذرند؟! گرچه پوچند شايد، ولي اگر بروند...

پرواز بايد كرد

به آن سو كه در آن قفسي نباشد

و فرياد بايد زد

تا جايي كه غمي در سينه نماند

آنقدر رفت و رفت

تا از همه حسرت ها دور شد

و آنقدر خواند و خواند

تا ديگر صداي ناموزوني باقي نماند

بال بايد زد و بال بايد زد

آنقدر كه سكون را فراموش كرد

و به رفتن  عادت.

حسرت را در قلب كشت و آزاد شد.

ديگر مثل نيلوفر ضعيف

بر ساقه درختان سنگين نپيچيد

و اندكي از آب چشمه روشنايي به صورت زد

و روي چشم ها را شست و شو داد

تا حقيقت را ديد.

تا لمس كرد حقيقتي را كه هست

و به پوچي ذهني  كه اسيرت نمود پي برد.

تا فهميد چه دقايق ارزشمندي در اين فكر تباه شدند

و آنها را به چنگ آورد.

و افسوس ها را بايد فراموش كرد

و فهميد كه همنوع چيزي نيست جز همنوع

كه او نيز گاه مي خواهد بپرد و شايد هرگز نپرد

كه پريدن هميشه همزمان نيست

و گاه با آرزوي پريدن با ديگري

چه بسا براي هميشه پربسته شوي.

پس بايد پرواز كرد

از اين جغرافياي تاريك و خود ساخته

از اين نقطه كور خود بافته

و كابوسش را به جان نخريد

كه انسان ها همه به دنبال نورند

و اين نور از درون خويشتن است

و بايد تنها اين نور را ديد

و با آرزوي اين نور پريد

و چگونه انساني با اين وصف ،

نور را به تو هديه كند؟

پس پرواز

از اينجا پرواز به آن سويي كه

به جز پرواز در آن انجام نگيرد

و هر كه ايستد،

در آن سو نيست

و آنجا حتي اگر يك نفر هم بود ،

او همپرواز من است.

آري ،

در اين بركه تاريك و سرد

كه غوكان آوازه خواني

و بوفان هجو سرايي مي كنند

همپروازي نيست

جاي پرواز عقاب ، اوج آسمانهاست

آري بايد جغرافياي فكر را عوض كرد.

دل و بردار و برو از اين ديار

برو روز رو واسه دل هديه بيار

نذار شب رخنه كنه تو باورت

تو نذار غم بريزن تو ساغرت

برو از شهر غروب ،برو از شهر سكوت

توي اين سالهاي تلخ، قلبي مهربون نبود...

Angel))

 تصويري بس زيبا براي دانلود: 

قايقي خواهم ساخت

به موسيقي و ترانه هاي آرام و دلنشين دل بسپاريد:

اي عاشقان.عليرضا عصار تنها ماندم.محمد اصفهاني آخرين بازمانده.بي كلام مستان.سراج


نویسنده : نیش قلم - ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ اسفند ۱۳۸٥
قطرات جوهر شما ()    |   لینک ثابت    |